امروز اومد،برای چندمین باره که میاد .او به حال و احوالات من هیچ کاری نداره.چون دوسم داره براش اصلا مهم نیست.عاشق پرستاریه.پرستاری از من.خیلی دوست دارم اون زمانی که نیمه شب پامیشه روی تختم برام دعا میخونه و بهم خیره میشه بیدار شم و دستمو بزارم تو دستش اما هربار تنبلی میکنم.
وقتی برام دعا میخونه زمزمه میکنه یه حالی میشم اون لحظه باید باشی تا ببینی چی میگم.
فعلا قول داده که بمونه.دلم قرصه که هست.نمیخوام از الان به زمانی که می خواد بره فکر کنم.خیلی کارا دارم که باید انجام بدم.به خودشم گفتم اول نگام کرد مثل بچه ها بعد یه خنده ای کرد که دلم میخواست اون لحظه بپرم تو بغلش منظورش این بود که تو که میدونی من چقدر صبورم ،باشه