تبليغاتX
اول به بانگ نام و نی آرد بدل پیغام وی

صفحه نخست

ایمیل ما

آرشیو مطالب

طراح قالب

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



آمار بازدید


آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت 23:52

خدایا به ملت ایران صبر بده اما فراموشی نه.....

نوشته شده توسط بهار

...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 و ساعت 12:52

امروز اومد،برای چندمین باره که میاد .او به حال و احوالات من هیچ کاری نداره.چون دوسم داره براش اصلا مهم نیست.عاشق پرستاریه.پرستاری از من.خیلی دوست دارم اون زمانی که نیمه شب پامیشه روی تختم برام دعا میخونه و بهم خیره میشه بیدار شم و دستمو بزارم تو دستش اما هربار تنبلی میکنم.
وقتی برام دعا میخونه زمزمه میکنه یه حالی میشم اون لحظه باید باشی تا ببینی چی میگم.
فعلا قول داده که بمونه.دلم قرصه که هست.نمیخوام از الان به زمانی که می خواد بره فکر کنم.خیلی کارا دارم که باید انجام بدم.به خودشم گفتم اول نگام کرد مثل بچه ها بعد یه خنده ای کرد که دلم میخواست اون لحظه بپرم تو بغلش منظورش این بود که  تو که میدونی من چقدر صبورم ،باشه

نوشته شده توسط بهار

رفاقت
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 و ساعت 20:15

اول دبستان بودم.با چهار وجب و نیم قد پشت نیمکت نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چرا اون لحظه که از مادرم جدا شدم گریه نکردم وهمزمان تصاویری از برنامه تلویزیون با شعر "باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه"توی ذهنم میچرخید که خانم مجری توصیه میکرد بچه های خوب هیچ وقت گریه نمی کنند .اعتماد به نفسی عجیب وجودمو فرا گرفته بود که ناگهان با صدای بغل دستی ام از جا میپرم"میای با هم دوست شیم؟" چقدر این جمله برایم ناآشناست. بی اختیار لبخند پت و پهنی میزنم واسمش را میپرسم با قیافه ای خندان جوابم را میدهد ،من هم بلافاصله فامیلی اش را میپرسم.
خشکم زد.فامیلی جفتمان یکی است.نه اشتباه نکنید.این قسمتی از فیلم وزین نصف مال من نصف مال تو نیست!همچنان به هم خیره نگاه میکنیم .بدون اینکه مثل بچه های باهوش امروز ذهنمان پی این برود که نکند پدر هردویمان یکی است.می زنیم زیر خنده .
چقدر احساس خوبی داشتم.انگارهمین چند جمله کوتاه برای شروع دوستی کافی بود .تا آخر سال هم جایمان همان نیمکت می ماند.
ترم 5 دانشگاه است.ساعت زنگ میخورد.بلافاصله خاموشش میکنم .حوصله ندارم.سریع با یک حساب سرانگشتی عجیب به این نتیجه میرسم که امروز دانشگاه نروم.ظهر که شد تازه یادم میافتد موبایلم هنوز روی سایلنت است .با عجله به طرفش میروم، اما خبری نیست نه زنگی، نه پیامی انگار کسی دلواپسم نیست.به موبایل احتیاجی ندارم .خاموشش میکنم. دارم به این فکر میکنم اگه صبح فردا کلاس نروم حذف میشوم یا نه؟

نوشته شده توسط بهار

برای تاجماه خانم
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 و ساعت 15:19

به نظر من تو این 145 سال تنهایی بر خلاف گفته بقیه دوستان خیلی هم بهش خوش گذشته .
حداقلش تو شهر کوفتی نبوده تا ببینه ما چی میکشیم اگه بود حتی در صورت داشتن شوهر  به 70 هم نمیرسد.
روحش شاد

نوشته شده توسط بهار

...
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389 و ساعت 19:30

خسته از امتحانای دانشگاه میرم جلوی پنجره، پنجره رو کامل باز میکنم سرمو بیرون میبرم تا بادی به کله داغ کردم بخوره. میبینم یه کلاغ رو سیمای برق نشسته راحت و بی خیال داره حیاط همسایه روبرویی رو دید میزنه بعد انگار که خسته شده باشه میپره میره تو جمع دوستای 4 نفرش که چند شاخه بالاتر جلسه مهمی انگار گذاشته بودن احتمالا در باره همون همسایه روبروییست کلاغ اولی به دقت گوش میده و انگار داره حرفاشو سبک سنگین میکنه  تا مشاهدات موشکافانه  خودشو شرح بده و مدارک موجودی همراه با نمودارهارو بگه! حالا  همسایه روبروییه چه گافی داده خدا عالمه!!!
 از یکی خوششون بیاد سریع پیمان ازدواج رو میبندنو میرن ماه عسل واسه خودشون تهران گردی ،نیازی نیست به کسی بابت تصمیم نازنینشون توضیح بدن یا تیکه ای از مادر کلاغ ماده بشنون  انقدرجاها برای  دیدن هست که فرصتی برای این ها باقی نمیمونه .دچار یکنواختی هم بشن به هر حال یه کاری میکنن بی رودربایسی     بی قید و بند ،بی استرس کار خودشونو میکنن و نفس میکشن .
یه نهیبی میزنم به خودم که اشرف مخلوقاتی خیر سرت ،حالا بلد نیستی چه جوری اشرافی باشی مشکل خودته به کلاغ چی کار داری!
پ.ن:نمیدونم چرا این روزها بدجوری هوس کارتون گربه های اشرافی  کردم با همون دوبله قدیمیه

نوشته شده توسط بهار

...
نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 16:17

امام مهدي(عج):

اگر شيعيان ما كه خداوند آنها را به طاعت وبندگي خويش مؤفق بدارد ،در وفاي به عهد و پيمان الهي ،اتّحاد و

اتفاق مي داشتند و عهد وپيمان را محترم مي شمردند ،سعادت ديدار ما از آنان به

تأخير نمي افتاد.


نوشته شده توسط بهار

پرنده های کوچولو
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 و ساعت 15:55

چند وقتیه که خیلی دوست دارم سحرخیز شم اما اگه کاری نداشته باشم تخت میخوابم .
به شدت به آدمای سحرخیزی که عادت کردن هر صبح زود بیدار شن حتی اگه کار آنچنانی نداشته باشن غبطه میخورم . بارها شده که بیدار شدم اما دیالوگای مسخره ای که تو ذهنم میچرخه نمی زاره که از جام بلند شم
مثلا تا شب این همه وقت داری حالا صبح علی الطلوع می خوای پاشی چیکار یا اینکه بابا خیلی سخت میگیری
یه ساعت دیگه بخواب سر فرصت بیدار شو و من راحت تسلیم میشم و حالا ادامه خواب هرچند اون خواب اصلا بهم نمیچسبه.
چند وقت پیش یه مقاله ای خوندم که ادمایی که بعد از طلوع آفتاب می خوابن دچار افسردگی میشن.
و من هنوز در گیرودارجنگ با این خواب لذت بخش صبح......

نوشته شده توسط بهار

face book
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 14:19

فیس بوک چیه؟اولش باحاله و بعدش جدا آدم به پوچی میرسه که خب حالاه که چی؟

نوشته شده توسط بهار

؟
نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 و ساعت 19:56

دوست دارم پرواز کنم.بالای این شهر دود گرفته و شلوغ ،بالای همه خونه هاش،بالای همه رستوراناش،خیابونای پر ترافیک لعنتی،بالاتر از کوه عجیب دماوند،بالاتر از برج میلاد مبهم،بالاتر از پارکا ، فضاها،دانشگاها،از همه چی و همه کس ،اونجا که خدا منو هل داده پایین تو این برهوت اغواگر دورو .روی ابرا بشینم و از بالا نگاه کنم وسوالامو بپرسم و بعدش
یه خنده سرخوشانه عمیق از ته ته دل......

نوشته شده توسط بهار

خدا رو چه دیدی
نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389 و ساعت 18:15

خدا رو چه دیدی شاید سال 89:
_کل ایران خدا اکسیر شادی پخش کنه.
_ مردم کشورم از ته دل بخندن .
_استاد ها تو چشاشون برق زندگی باشه.
_فروشنده ها خوش اخلاق تر بشن و با حوصله تر.
_دوست عزیزم به آرزوهای قشنگش برسه.
_زندگی دوست دیگرم  به کامش باشه.
_کارگاه یه آدم دوست داشتنی بزرگتر و پررونق تر بشه و از تنهایی هم درآد.
_با بابام صبحای جمعه بریم سرخه حصار قدم بزنیم شکوفه هارونگاه کنیم عادتی که خیلی وقته فراموشمون شده.
_دوباره عاشق قرمه سبزی  مامانم شم.
_آنقدر پوست کلفت شم که از چیزهای بی خودی نرنجم.واسه چیزای بی ارزش اینهمه ارزش خرج نکنم.
_جلوی آدمایی که دوسم ندارند  دست و پام نلرزه.
_کاری انجام بدم که هر لحظش عشق باشه و نفس.
_آدمایی که دلمو شکوندن ببخشم.
_شاگرد خوبی برای استاد...بشم.
_دچار بشم.و....


نوشته شده توسط بهار


مطالب پیشین

»
» ...
» رفاقت
» برای تاجماه خانم
» ...
» ...
» پرنده های کوچولو
» face book
» ؟
» خدا رو چه دیدی
» بامداد خمار
» این سخن ها کی رود در گوش خر _ گوش خر بفروش و دیگر گوش خر!
» محکوم به تولد در فصل سرد
»
» اگه دوسم نداشتی بگو



درباره وبلاگ



برای نوشتن عنوان وبلاگ چیزی به ذهنم نرسید رفتم تفعلی زدم و این شعر آمد:
آن کیـست کـز روی کـرم بـا مـا وفـاداری کــنــد
اما من مصرع سوم را انتخاب کردم به دلم بیشتر نشست.



لینک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» برید باد صبا
» یادداشت های حزب تک نفره
» یک علاقه مند سینما
» حافظ مستانه
» لحظه
» تقویم کاربردی
» توکای مقدس


آرشیو مطالب

» شهریور 1389

» مرداد 1389

» تیر 1389

» خرداد 1389

» اردیبهشت 1389

» فروردین 1389

» بهمن 1388

» دی 1388

» آذر 1388

» آبان 1388

» مهر 1388

» شهریور 1388

» ادمه ی آرشیو ماهانه


دیگر امکانات

RSS


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghanjnameh
This Themplate By Theme-Designer.Com